خانه »»»» دست نوشته ها »»»» چرا من؟

چرا من؟

«چرا من؟»
همیشه داستان از یک سوال ساده شروع می‌شود و چه تفاوتی می‌کند که محمدصادق پرسیده باشد یا محمدسجاد. این سوال مثل الاکلنگ بین برادرها در رفت و برگشت است. همیشه یکی ظاهراً می‌خواهد دلیل انتخاب شدن یا نشدن را بداند. فکر می‌کنم مهم‌ترین مشکل امروز ما قیاس و قضاوت است.
همیشه داستان از یک جا شروع می‌شود. نقطه آغاز همه داستان‌ها، همان داستان هابیل و قابیل است. برادرها از یک خاک‌اند اما یکی فرصتی می‌یابد و دیگری نه، یکی برگزیده می‌شود و دیگری نه و درست از همین لحظه اول است که یک نفر احساس تبعیض می‌کند ؛ او که موظف شده، احساس ناخوش‌آیند تبعیض را با گوشت و پوست و البته احساسش در می‌یابد و او که انتخاب نشده، فکر می‌کند به او ظلم شده است.
خداوند رحمان و رحیم در قرآن کریم می‌فرمایند که داستان شیطان هم از همین نقطه آغاز شد؛ «چرا من؟» و قیاس کرد که من از آتش هستم و او از خاک و قضاوت کرد که من برترم.
قابیل هر روز در درون ما نفس می‌کشد. شیطان هر روز او را وسوسه می‌کند که مگر تو چه چیزی از برادرت کم داری؟ چرا تو باید سختی بکشی؟ چرا تو باید ظلم ببینی؟ و این چنین هر روز ما را در برابر برادران‌مان قرار می‌دهد و ما هر روز از برادران‌مان متنفر می‌شویم. هر روز لبخندی از روی صورت ما محو می‌شود با دیدن برادری. گرمای لذت دیدار برادران در دل ما سرد می‌شود و ما هر روز برادری را می‌کشیم، در خیال‌مان و در خیابان و بازار. یکی را با چاقوی سرد و دیگری را با نگاه سردتر.
عصیان از آن‌جا شروع می‌شود که مخلوق به جای خالق می‌نشیند و مامور به جای آمر. نافرمانی اول در دل و جان ما حجیت می‌یابد و بعد به رفتار و اعمال‌مان سرایت می‌کند.
قابیل‌های امروز سنگ را بر سر برادر نمی‌کوبند، بر هویت او می‌کوبند. گذشت در زندگی امروز، قربانی قابیل‌هاست و شیطان هر لحظه در حال اغواگری.
ذهن عصیانگر وسوسه‌شده می‌گوید چرا او برود و من نروم، پس اجازه نمی‌دهم او از خیابان عبور کند، تصادف می‌کنیم و فریاد و مشت‌های گره‌کرده‌مان را تقدیم برادرمان می‌کنیم که چند لحظه پیش نخواسته بودیم ببینیم از ما جلو افتاده است.
می‌گوییم چرا او پول بیشتری در می‌‌آورد، چرا امکانات بیشتری دارد و چرا و چرا و چرا و هر بار بعد از این قیاس ساده قضاوت می‌کنیم که او حق مرا برده است، او فرصت مرا سوزانده است و او قصور و تقصیر دارد و او مجرم است و به خودمان اجازه می‌دهیم که انتقام بگیریم.
چه داستان غم‌انگیزی است. وقتی که هر روز قابیلی را در خیابان می‌بینم و این بار قابیل، قابیل را می‌کشد و هابیل سال‌هاست که مرده است.
متن بالا را دوست خوبم آقای باباوند بعنوان سرمقاله مجله تندرستی این ماه نوشته بود که به نظرم جالب اومد

image

همچنین ببینید

wpid-wp-1449148482076.jpg

انسانها…

انسانها شبیه هم عمر نمیکنند یکی زندگی میکند یکی تحمّل انسانها شبیه هم تحمّل نمیکنند …

فلزیاب