خانه »»»» دست نوشته ها »»»» بی پرده

بی پرده

به نام خدا

سلام دوستان

امروز تصمیم دارم صریح و بی پرده چند خطی از حرفهای دلم را که شاید درطول این سالها نشنیده باشید برایتان بنویسم که با خواندنش قلمرو خیلی از چیزهامشخص شود!!!! _ چرا باید هنوز از باز کردن در به روی هم واهمه داشته باشیم چرا نباید حرف و انتقاد وپیشنهاد یا حتی دلخوری یا ابراز علاقه مان را با احترام و ادب بیان کنیم .

این سایت مثل خانه من است آیا درسته وقتی شما وارد خانه ای  می شوید به صاحب خانه ناسزا بگویید یا هتک حرمت کنید؟

درطول این سالها برخی بخود اجازه داده حتی حریم شخصی بنده رو شکستن به تلفن خصوصی پیام داده و مزاحمت ایجاد کردند, کسانیکه با آی پی های  مختلف و اسامی گوناگون در قالب چند نفر پیامهای زشت و دور از ادب میگذاشتند هرچند پشت صحنه همه آنان را میشناسم..بماند فقط تاسف می خورم که چگونه با من اینکار را کردند،، من عموی شما هستم و هرگز نمیتوانم احساسی غیراز این به شما داشته باشم لذا برخوردم با همه یکسان است کسی نمیتواند توقع دیدار یا صحبت خصوصی را از بنده داشته باشد،

نکته مهم دیگر اسرار و اطلاعات شخصی تان است که من تاکید دارم به هیچ عنوان دراین  فضا بازگو نشود حتی برای بنده…

و اما والدین عزیز برای من نگاه شما نسبت به خودم مهمتر از فرزندانتان میباشد لذا خواهشمندم بیش از بیش بنده را همراهی کنید تا نگذاریم عزیزانمان بجای استفاده درست از این فضا و ترویج احترام و دوستی و تبادل نظر و تجربه اندوزی به دام رفتارهای نادرست و رابطه با افراد نا خلف بیفتند در انتها به این نکته اشاره میکنم این سایت محل دل نوشته های من است و به هیچ عنوان دوست ندارم با کار و برنامه هایم مقایسه شود البته شاید گاهی اوقات خاطره ای از کارم بنویسم ولی در واقع اشاره ای به بعد هنری زندگیم میباشد..

روزگارتان شیرین باد

 

داریوش فرضیایی

همچنین ببینید

wpid-wp-1450181978332.jpg

چرا من؟

«چرا من؟» همیشه داستان از یک سوال ساده شروع می‌شود و چه تفاوتی می‌کند که …

۱۸۴ دیدگاه

  1. عمو جان ناراحت نشین همه که نمیتونن همه ی کارا ی خوبو باهم انجام بدن.منم قول میدم همه ی ضوابطو رعایت کنم. قول قول قول.
    راستی عمو یاد کد پستی ۱۹۳۹۵-۴۳۴۳ افتادم ، یاد بلبلی ، یاد آش دایی.
    روحشون شاد یادشون گرامی.
    الان داشتم اخبار ساعت ۲۰ شبکه ۶ رو نیگا میکردم رفته بودن پیش استاد محمد علی کشاورز.بد تیست شما هم تو برنامه ی فرداتون یادی از ایشون بکین.
    بی زحمت آخر برنامتونم بگین دست علی یارتون خدا نگه دارتون…….
    باشه؟ :laugh:

  2. به نام خدا
    سلام.
    عمو! من یه چیزی بگم؟
    این دخترخانومی که اومده و از فرهاد مجیدی و اینا میگه.. فکر کنم همونیکه اون روز یکی نظر عاشقانه میذاشت و یکی توهین میکرد و شما نظرات رو بستید.. تا اونجا که یادمه همین اسمی که تو وبلاگش داشت.. و میگفت یه عکس که دوست دارید براش بفرستید به ایمیلش تا ۱۰ میلیون پول بده به شهرداری مشهد و عکس نقاشیش کنن رو سنگ بزرگ و بذارن فلان نقطه شهر..

    بعد الان پوفایلش رو میخونی! نوشته متولد ۱۳۸۰ و ششم ابتدایی..

    حرفاش با هم تناقض داره.. یه بچه ششم ابتدایی ۱۰ میلیون از کجا میخواد بیاره..
    بعدشم شما اینقدر توضیح دادید.. دوباره اینهمه کامنت این مدلی گذاشته..

    نمیدونم! با قصد و غرض یا از روی بچگی..

    شبتون بخیــــــــر..

  3. به نام خدا

    سلام عموم..

    دوست داشتم ۲کلا حرف باهاتون بزنم.. اما نمیدونم چرا واژه هام کنار هم نمیشینن!!

    خلاصه اش رو میگم..

    راستش از کامنت گذاشتن برای شما میترسم..

    قبلاها مثل قبلنم بودم و خوب کلمات جمع میبستم و مودبانه تر..

    اما خب الان اینطور نیستم و اینقدر شما به ما گفتید دوستان! که منم مث عمویی که تو ذهنم باهاش حرف میزنم

    که یکی از دوستای خیلی خوبمه با شما حرف میزنم.. و کلمات رو بیان میکنم.. مث راحت و رک حرف زدن با

    دوستای صمیمی ام.. ولی خب هرچی باشه شما در واقع یک انسان شاید متفاوت از تصورات من باشید و این

    طرز حرف زدن من خدای نکرده شما رو ناراحت کنه!

    مثل این جمله که تو این پست گفتید: ” چرا نباید حرف و انتقاد وپیشنهاد یا حتی دلخوری یا ابراز علاقه مان را با احترام و ادب بیان کنیم . ” البته شایدم با من نبودید..

    من نمیدونم چم شده که تو سایت شما اینقدر شیطون شدم!! تازه خیلی حرفا رو نمینویسم! که اگه بنویسم پوست کله ام رو میکنید.. امیدوارم این حرفایی هم که به شوخی میزنم (البته فکر میکنم خودتون هم بدونید همه اش رو به شوخی میگم) به دل نگیرید..

    ازتون میخوام اگه دلخوری بوده حلالم کنید..

    به خدا سپردمتون..

  4. استاد
    دانشجویی به استادش گفت:

    استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم.

    استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟

    دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

    استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید !

فلزیاب