خانه »»»» خاطرات »»»» راه ِ آخر…

راه ِ آخر…

بنام خدا

 دوستان خوبم سلام

امروز مثل همیشه به اتفاق یکی از دوستان عزیزم برای استراحت وتفریح به منطقه دیدنی  فشم در اطراف تهران رفتیم .در یکی از رستورانها با زن و شوهری آشنا شدم که بسیار مهربان و با شخصیت بودند؛شوهر تاجر بود و همسرش روانکاو.

در آن دیدار کوتاه انقدر صحبت هایشان شیرین و آموزنده بود که مرا مجذوب شان کرد ، نکته ی قابل تامل برای من این بود که خانم با توجه به روانکاو بودنش گلایه از عدم اعتماد و نامردی ِ افرادی می کرد که  مورد اطمینانش بودند ، یا بعبارتی کسانیکه عمری با او دوست و آشنا بوده اند و بقول خودش روابط خانوادگی دیرینه داشته و یا هم دانشگاهی اش بودند. بنده ی خدا خیلی غمگین و رنجور بنظر می رسید و همسرش در کمال خونسردی او را دعوت به آرامش می نمود..

از او پرسیدم : شما چرا! شما که بعبارتی روانکاو یا روان شناس هستید ، شما چرا باید گول بخورید؟!

لبخندی زد و گفت :”عموپورنگ آدمها انقدر عوض و پیچیده شدند که دیگه با یک دنیا تجربه هم نمی تونی بشناسیشون .”

پرسیدم :چاره ی کار چیه؟؟اینطوری که نمیشه زندگی کرد!

فنجان چایش را گذاشت زمین و نگاهی به شوهرش کرد و گفت: “آخرین راه رفتن است…!”

آنها رفتند ولی من در تعجب بودم که آیا واقعا” آخرین راه رفتن است..!”

همچنین ببینید

داریوش

جوهر وجودی

  به نام خدا گاهی اوقات که نه .. همیشه می توان  در کنار هر …

فلزیاب