خانه »»»» آلبوم عکس »»»» به کجا چنین شتابان!

به کجا چنین شتابان!

بنام خدا

سلام بچه ها

دقت کردین همه چی با سرعت زیاد رو به تغییره!

و زندگی ساده و سنتی ما داره تبدیل به یک زندگی ماشینی و مُدرینته میشه!

منکه شخصا روزگار گذشته رو به حال ترجیح میدم..

میدونید چرا؟

چون همه چی ساده و صمیمی و بی غل وغش بود!

یه زمانایی ما تو دوتا اتاق تو درتو  با کمترین امکانات ۷-۸ نفری زندگی می کردیم بدون اینکه ازهم برنجیم یا تنشی داشته باشیم.

توقعاتمون کم ،اما شادی و لذت هامون زیاد بود.

همه دنیامون تو همون دوتا اتاق و یه بالکن کوچک و گاهی وقتام حیاط خونه خلاصه میشد!

اما الان بچه ها با داشتن اتاق شخصی و خیلی امکانات دیگه بازم ناراضی اند.

اون موقع ها اینترنت و این همه وسایل ارتباط جمعی و این همه کانال های تلویزیونی نبود.اگه دلت برای دوستت تنگ میشد براش نامه مینوشتی و سعی می کردی از جون ودلت گفته هات رو کاغذ بیاری.

یادش بخیر! آقای پستچی وقتی دم در می اومد چقدر خوشحال میشدیم…

اما امروز  اون نامه ها وکاغدام جاشونو به دستگاه تایپ و اینترنت دادن و دیگه از پستچی خبری نیست.

الان  تو هرخونه ای دیگه میزناهارخوری و مبلمان کمترین چیزیه که میتونی پیدا کنی.

اما اون زمانها یه سفره چهار گوشی پهن میشد و همه روی زمین می نشستیم و کنار هم از خوردن غذا لذت می بردیم.

شب که می شد یا خودمون شب نشینی داشتیم یا اینکه شب نشینی می رفتیم خونه ی اقوام و همسایه ها.

یادش بخیر ! اگر میخواستیم حال ِ عمو و خاله و عمه و دایی رو بپرسیم از باجه  زرد رنگ تلفن سرکوچه با یه دوریالی و چند دقیقه ایستادن تو صف می تونستیم از احوال همشون جویا بشیم و دیگه موبایلی نبود که گوشمونو اذیت کنه یا انواع واقسام بیماری ها رو برامون به ارمغان بیاره.

قدیما!درست کردن بادبادک با یه زرورق و کمی چسب سیریشک  و یه تکه چوب بهترین بازی و شادیِ ما تو فصل تابستان بود .

و گاهی هم همراه پدر رفتن به محل کارش  که می تونست خیلی شیرین باشه بخصوص موقع برگشتن  که از کفش فروشی های خیابان سعدی برای منوخواهرم دوجفت کفش سفید میخرید.کفش هایی که حتی بعد از اومدن به خونه تمیزش میکردیم و شبا ازترس اینکه گم نشه زیر بالشتمون میذاشتیم !!انگار همه آرزوهامون همون یه جفت کفش بود!

اما امروز کمد کفش پارکینگی شده فقط برای کفش بچه ها و پدر ومادرها باید به اجبار کفش هاشونو دم در بذارن.

جداً با این شتاب به کجا میخواهیم بریم؟؟

پس چی شد سنت های قشنگ و رفتارهای انسانی و فرهنگ اصیل ایرانیمون!

ایکاش هنوز هم صفحه گرامافون نغمه ی زیبای سازهای سنتی ما رو یکبار دیگه بگوشمون می رسوند که در این صورت دیگه امروزه بچه ها رو سر چهارراه در حال فروختن سی دی اهنگ های مختلف نمی دیدیم!

ایکاش بجای دوربین دیجیتال همون دوربین های قدیمی لوبیتر و یا…وجود داشتن که بعد از گرفتن عکس  چند روز بعد به شوق دیدنشون میرفتیم به عکاسخونه تا ببینیم چاپ شدن یا نه؟!

وقتی هم که تحویل میگرفتیم تا رسیدن بخونه بیش از ۱۰ باربا نگاه کردن بهش ذوق میکردیم ومی پریدیم هوا..

ایکاش ! برای مسافرت  رفتن لازم به این همه مقدمه چینی و نوبت گرفتن و بلیط رزرو کردن نبود.راحت میرفتیم میدون توپ خونه ،گاراژ تی بی تی و با دادن مبلغی کم سوار اتوبوس ِ گیلان تور یا میهن تور میشدیم و به شهرهای شمالی سفر می کردیم!اون زمان برخلاف ِ حالا از اتوبوس های کولر دار خبری نبود.یه باد بزن حصیری بود و پنجره ماشین که میتونست هوای بیرون رو بما برسونه وخنک مون کنه.

اما امروز همه چی تغییر کرده و همه اون چیزهایی که براتون گفتم جاشو به چیزهای جدید داده.

ولی ما چی ؟!

ما مگه از همون نسل و همون پدرومادرها به عمل نیومدیم؟!

ماهم تغییر کردیم؟

وسایل خونمون تغییر کرده،جای خونمون عوض شده،لباسامون یه طرح دیگه ای داره!سوادمون بالا رفته!

اما فکر واعتقاد و ریشه هامون چی؟!

اونارو به کی دادیم و یا چی عوض کردیم؟!

خیلی وقتا با دلم تنها می شینم و کلی باهم حرف میزنیم البته جوریکه دیگران نشنوند چون حرف دل رو فقط دل میفهمه!و کسانیکه دل ندارند چه بهتر سرگرم چیزهایی باشند که دل و روح و جونشون رو با اون عوض کردن.

بچه ها!به گذشته ی خودمون بیشتر فکر کنیم.و به آلبوم عکس گذشته ی بزرگترها بادقت ِ بیشتری نگاه کنیم؛

مطمئناً متوجه خواهید شد که چرا قدیمی ها همه راحت وآسوده و شاد زندگی می کردند،شاید اون عکسهایی که نمی تونن با ما حرف بزنن در عوض کلی حرف واسه گفتن داشته باشند.

پس لطفا تو این دنیای  وانفسا برای عوض شدن شتاب نکنید!!

همچنین ببینید

داریوش

جوهر وجودی

  به نام خدا گاهی اوقات که نه .. همیشه می توان  در کنار هر …

فلزیاب