خانه »»»» خاطرات »»»» روزهای کودکی

روزهای کودکی

بنام خدا

سلام بچه ها

در این مدت دست نوشته های متفاوتی را از من خواندید که هریک از آنها بنوعی گفته های دلم بود برای شما دوستان عزیزم .

امروز هم تصمیم گرفتم برگردم به روزهای کودکی و چند خطی از آرزوهای کودکی ام بنویسم:

میخواهم برگردم به روزهای کودکی ؛

آن زمانها که پدر تنها قهرمان زندگی ام بود ،

و

عشق تنها در آغوش مادرم خلاصه میشد ،

و

بالاترین نقطه زمین شانه های پدرم بود که برای رسیدن به آن از سر و کولش بالا می رفتم .

می خواهم برگردم به روزهای کودکی ؛

آن زمانها که همبازی ها و دشمنانم فقط خواهرم بود وبرادرم ،

و

تنها دردم زانوهای زخمی ام بودند وتنها بالش زیر سرم زانوی پدر..

یادش بخیر روزهای کودکی ؛

 آن روزها تنها چیزی که می شکست اسباب بازی هایم بود،

و

معنای خداحافظ تا فردا…

 

 

. . . . . 

پ.ن :راستی بچه ها جاتون خالی اواخر هفته چند روزی میرم مسافرت تا حال وهوایی عوض کرده باشم.

همچنین ببینید

purang2

پدر

بنام خدا اکثر ما بچه ها بیشتر مامانی هستیم تا بابایی .. حداقل منکه تو …

فلزیاب