خانه »»»» خاطرات »»»» زخم و مرهم

زخم و مرهم

بنام خدا

جلوی بعضی از خاطره ها باید نوشت:” لطفا آهسته بیاد آورید ، خطر ریزش اشک…”

وقتی هواپیما در فرودگاه هاشمی نژاد مشهد به زمین نشست، ناخوداگاه همه ی خاطرات تلخ و غمگین ِ زمستان ۸۴ همچون فیلم روی پرده از صفحه ذهنم یک به یک عبور کردند.

“غم از دست دادن برادر عزیزم بهروز و اتفاقات ناخوشایندی که پس از آن در اوج ناباوری و تنهایی برایم رخ داد ؛

که همه ی این اتفاقات  سبب شده بود من در یک اقدام غیرمنتظره به پابوس امام رضا بروم ، تا برای زخم قلبم مرهمی باشد.”

:

:

و اما مثل همیشه در این سفر نیز دوست خوبم که در مشهد ساکن است ، به استقبالم  آمد و در این سفر کوتاه یک روزه ، لحظه ای مرا تنها نگذاشت.

با توجه به فرصت کمی که در اختیار داشتم، قبل از هرچیز به زیارت امام رضا (ع) رفتیم .

و از آن فضای معنوی و عرفانی تا جاییکه می توانستم برای راز و نیاز به درگاهش بهره بردم.(البته ناگفته نماند برای شما بچه ها نیز دعا کردم)

غروب که شد ، به پیشنهاد دوستم سری به یکی از مدارس شبانه روزی  که مختص ِ نگهداری از دختران بی سرپرست بود ، زدیم.

چه شور وحالی بینشان برپا شد ! و من نیز از این خوشحالی بی نصیب نبودم ؛

چرا که هریک از آنان با جمله ای و حتی با یک دست نوشته ای به من دلگرمی و قوت قلب می دادند.

لحظاتی که کنار دختر بچه های پاک و معصوم مهمانشان بودم همان احساسی را تجربه می کردم که در صحن امام رضا داشتم.

زیرا معتقدم سرکشی و دیدار با این بچه ها موجب خشنودی و رضایت اقا  امام رضا می شود.

و اگر برای قلبم به دنبال مرهمی بوده باشم ، زیارت آقا و عیادت این بچه ها بهترینش در این سفر برایم بوده است.

ناگفته نماند هیچ خاطره ای از ذهن پاک نخواهد شد چه خوب ! چه بد !!

خوشا بحال کسانیکه  همواره  بفکر خلق خاطرات خوب هستند ، نه بفکر پاک کردن خاطرات بد و تلخشان .

همچنین ببینید

داریوش

جوهر وجودی

  به نام خدا گاهی اوقات که نه .. همیشه می توان  در کنار هر …

فلزیاب