خانه »»»» خاطرات »»»» هِلِکَبوتر!!

هِلِکَبوتر!!

 

بنام خدا

هر کدوم از ما در طول روز چه توی خونه چه توی مدرسه و چه توی محل کار اتفاقاتی برامون رخ میده که  خاطره ی اون روز رو ثبت می کنه.

صبح که از حموم در اومدم در حال خشک کردن موهام بودم که مادرم از پنجره ی آشپز خونه با هیجان داشت به آسمون نگاه می کرد؛

بهش گفتم به چی نگاه می کنی؟!

جواب داد : بدو بیا ببین! چندتا هلکبوتر پشت سرهم دارند میرن.

ازش خواستم دوباره تکرار کنه ؛

و اون بازهم گفت بیا ببین هلکبوتر تو آسمونه !

و دقیقا به این حالت می شمرد:دوتا ، پنج تا ، هفت تا ، یازده ..سیزده تا  …

در حالیکه دلم برای  سواد نداشتنش  می سوخت ولی با همه وجودم  به سادگی اش افتخار می کردم که انقدر پاک و بی ریا تصورات ذهنی اش رو بزبان می اورد.

همین لحظه فاطمه دختر ۵ ساله همسایه بالایی مان که بخاطر نبودن مامانش قرار شد امروز تا غروب پیش ما باشه به مادرم گفت: “سید خانم ! هلیکوپتر نه هلکبوتر!!”

مامان خندید و گفت: “من پیرزنم دیگه بلد نیستم ! شماها باید بما یاد بدید.”

فاطمه مادرم رو بغل کرد و با کمی دلخوری گفت: “میدونی چیه سید خانم؟ما قراره از اینجا بریم، مامانم رفته دنبال خونه!دلم میسوزه ،آخه اونجا بریم دیگه عموپورنگ و شما رو نمی بینیم !”

منم بشوخی گفتم: خب فاطمه جان! ما هم از اینجا قراره بریم ، اینکه ناراحتی نداره.می تونیم بعداً بخونه های همدیگه سر بزنیم.

همین لحظه بود که در اوج ناباوری متوجه شدم فاطمه داره گریه می کنه!

و جمله ای که بزبان آورد، من رو از درون شکست…

اون گفت: “سید خانم درسته من بابا ندارم ، اما خدا تو رو  از من نگیره  … آخه مامانم هر وقت می خواد جایی برای خرید بره یا به مدرسه ابجی ام سر بزنه  منو پیش شما میذاشت ؛ “حالا بعد از این  چکار کنم خدایا !”

مادرم که دلش نازک تر از دل  هر بچه ای است اونو در آغوش کشیدو گفت:

“مثل اینکه همه فاطمه ها شانس ندارند ، منم پدر نداشتم .نگران نباش دخترم ! تو هم مثل نوه ی خودمی ،من همیشه پیشتم ..”

بعد از این جمله هردو به کنار پنجره رفتند و به آسمان و بقول مادرم “هلکبوتر”  ها نگاه کردند.

همچنین ببینید

purang

بچه های امروز

بنام خدا دوستان خوبم سلام.بعضی وقتها در اجرای برنامه صحنه هایی رو از بچه ها …

فلزیاب