خانه »»»» آلبوم عکس »»»» گل های کاغذی

گل های کاغذی

بنام خدا

چند روزی بود که پشت سرهم زنگ می زد و پیشنهاد می کرد که حتما باهم بریم به یک مکانی سر بزنیم!

هرچقدر هم اصرار می کردم کجا؟نمی گفت!

تا اینکه یکی از روزهای هفته ی قبل باهاش قرار گذاشتم و با ماشین اومد دنبالم.

توی مسیر بهش گفتم : مرد حسابی اگر می خواهی سورپرایزم کنی تولدم مرداد ماه بوده..دیر جنبیدی!

خندید و گفت: امروز تازه متولد میشی ،خبر نداری!

از خیابان هایی که می گذشتیم متوجه شدم در منطقه ای از جنوب غربی تهران قرار داریم.خلاصه همینطور که لحظه ها سپری می شد کنجکاوی و هیجان من هم بیشتر می شد .تا اینکه به محله ی ابوذر تهران رسیدیم و ،اون جلوی یکی از ساختمان ها ماشین رو نگه داشت!

چشمم به تابلوی سر در اون ساختمان افتاد که نوشته بود ” مرکز بهزیستی و شیرخوارگاه….”

برگشتم بهش نگاه کردم و گفتم: مرد حسابی خب از اون اولش می گفتی قراره اینجا بیاییم!!

ترسیدی من قبول نکنم؟!

و اون با لبخندی گفت: نه عزیزم!این یکی با همه جا فرق می کنه!بریم داخل تا خودت ببینی!

وقتی وارد سالن شدم،دختر وپسرهای ۳-۴ ساله ای رو دیدم که یک دفعه ای عین جوجه از تو اتاق دویدن طرف من و همکارم.

باورم نمیشد که اونها اینقدر صمیمی و مهربان با من برخورد داشته باشند!چون معمولا بچه های ۳ یا ۴ ساله کمی دیرتر با افراد بیگانه ارتباط برقرار می کنند!

نشستم کنارشان ،تک تک شان را نوازش می کردم و می بوسیدم.اما همه چی اونجا فرق می کرد!انگار نه انگار که اونجا شیرخوارگاه است.گویا همشون باهم خواهر وبرادر بودن یا نسبت داشتند.بخصوص مربیان مهربانی که مثل یک مادر از بچه ها مواظبت و ،تر و خشکشون می کردند.دراون بین بچه ها با ذوق و شادی از سر و کولم بالا می رفتند و جالب اینجا بود که اکثرشون می گفتند من تورو تو سی دی دیدم!که بعدا از طریق پرستارشان متوجه شدم منظورشون سی دی سفر بی خطر گذشته من بود!

جالب ترین اتفاقی که اونجا برایم رخ داد این بود که بچه ها بی ریا ومعصومانه از من میخواستند بغلشان کنم!یا کولشون بگیرم و یا تابشون بدم!

حتی اگر یکیشون رو بغل می کردم اون یکی خودشو به زانوی من می چسبوند و باهمان زبان الکن می گفت :”بغل..بغل…”

همونطوری که باهاشون بازی می کردم،چندتاشون مداد شمعی هاشون رو آوردند که من براشون نقاشی بکشم.یکی گل می خواست..یکی جوجه..یکی هم خونه!

در حین کشیدن نقاشی ناگهان یکی از اون بچه ها از پشت سرم روی مبل ،سرشو  رو شونه ام گذاشت .بی مقدمه گفت :ب”ابا برای منم نقاشی بکش!”یه لخظه تمام بدنم سرد شد ..بغلش کردم وبرای چند لحظه ای توچشمهاش نگاه کردم و اون دوباره گفت:”بابا!برام خورشید بکش!”بوسه ای بر پیشانی اش زدم و قطره اشکی از چشمم سرازیر شد که ناگهان امیر سهیلی گفت:”نگفتم امروز دوباره متولد میشی!”

بعد از اون به اتفاق امیر  با کاغذهایی که اونجا بود براشون گل های کاغذی درست کردیم.و اونها سرگرم و شاد از این بازی کودکانه ..

آره!با خودم فکر می کردم پدر ومادر چه نعمتی هستند!که ما قدرشون  رو نمی دونیم و چه پدر ومادرهای بی عاطفه ایی که قدر اون بچه ها رو نمی دونند!

دنیا !چقدر بی رحمی!

و روزگار!چقدر بی وفایی!

براستی برای اونها چه تقدیری رقم خورده!

همچنین ببینید

purang

بفرمایید سوغات سفر…

بنــــــام خـــــــــــــدا ســـــــــــــــــــــــــــــلام دوســــــتـان میدونم که منتظر بودید تا از سفر اخیرم براتون سوغاتی بیارم …

فلزیاب