خانه »»»» آلبوم عکس »»»» صفحه سپید

صفحه سپید

بنام خدا

صفحه سپیدِ چون برف گفت:”من پاکیزه و سفیدم و برای همیشه پاکیزه می مانم!من ترجیح می دهم که سوزانده شوم و به خاکستر سپید تبدیل گردم،تا اینکه اجازه دهم سیاهی به من نزدیک شود و پلیدی مرا لمس کند!”

شیشه مرکب صدایش را شنید و در دل سیاهش خندید ولی ترسید و به او نزدیک نشد.

قلم های رنگارنگ هم صدایش را شنیدند و اصلا به او نزدیک نشدند و به این نحو ورقِ کاغذِ سفید،چون برف پاکیزه و سفید ماند ولی خالی از نوشته..

بچه های عزیزم سلام.متن بالا برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه نوشته ی«جبران خلیل جبران »می باشد. با اینکه این کتاب را چندبار مطالعه کردم اما انقدر جالب و آموزنده است که ترجیح می دهم دوباره آن را بخوانم.

در بخشی دیگر از همین کتاب نوشته ی بسیار زیبایی وجود دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست.بخصوص برای شما بچه هایی که مطالب غنی و ارزشمندی در وبلاگ هایتان می نویسیدکه نشان از شعور و درک بالای شما بچه های عزیزم دارد.به همین منظور قسمتهایی از آن نوشته را بشما دوستان تقدیم می کنم؛

“ای ایمانِ من ،ای معرفتِ سرکش و توانایِ من ،چه سان بر بلندای تو دست یابم؟ و خود را با تو خویشتن ِ برترِ انسانِ عادی بر گسترده ی آسمان ببینم؟آری ای ایمان صبورِ من!!

آری ! من بسته ی زنجیرهای آهنین در قعرِ این زندان کوچکم، حصارهایی از گوشت و استخوان مرا از تو جدا می سازند و نمی توانم با تو به بیکران ها پرواز کنم جز اینکه تو از قلب من به اوج آسمانِ بیکران پرگشایی، و تو همیشه در اعماقِ قلبِ دردمندِ من جای داری و من به این امر راضی و خشنودم!”

همچنین ببینید

wpid-wp-1450181978332.jpg

چرا من؟

«چرا من؟» همیشه داستان از یک سوال ساده شروع می‌شود و چه تفاوتی می‌کند که …

فلزیاب