خانه »»»» خاطرات »»»» بام ستاره های کودکی

بام ستاره های کودکی

moonpourang

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی  و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی….یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: “ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه”…..

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که  این چنین بلند صدا می کرد:”مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم”..ولذت خوردن یک بستنی قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب… گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه….

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …  صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی….آره همین!.این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود

.چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی  رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بودحتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟

همچنین ببینید

wpid-wp-1450181978332.jpg

چرا من؟

«چرا من؟» همیشه داستان از یک سوال ساده شروع می‌شود و چه تفاوتی می‌کند که …

۸۲ دیدگاه

  1. مهديه(جوجه نارنجي)

    سلام عمووووووووووو
    از خدا خواستم اگه امسال شمارو نبینم منو بکککککککککشه
    اره عمو امسال تو روز عاشوووووووووووووورا ۴۰ تا مسجد رو پیلذه رفتم براتون دعا کردم و برای خووووووووووودمبه قول باران که اون منو با شما اشنا کرد براتون دعا کردم هرچی زودتر رد این غمو مشکوک از نگاتون پاک بشه فقط بدووووونین بیشتر از همه دوستون دارم
    حتی به خاطرتون دست به یه کار بد زدم اره خودکشی
    بعدا توی دفترم جریانو بهتون میگم
    مادرم مبخواست بدونه چرا اینکارو کردم ولی……….

  2. عمووو کاش تو سایت بودی و جواب میدادی..
    اما به هرحال به اون ایمیل نفرستید..اگه حرفی بود به این شماره
    ۰۹۳۶….۱۸۰

  3. عمووووو…چقدر قشنگ خیلی وقت بود اینقدر ساده نگفته بودم عممویی…من که بچگی نکردم…از ۶سالگی شعر مینوشتم توی یکی از شعرام نوشته بودم
    خداجون منو میکشی؟اخه دیگه دنیارو دوست ندارممم…

  4. امشب پرم از تنهایییییییییییییییی…….
    ای تنها تنهایییی…
    عموتوهم تنهایی؟؟؟از چشمات یه غمو میخونم که نمیدونم چیه….اما من براتون گریه کردم…برای غمی که تو چمتون خوندم…..

  5. سلام اقای فرضیایی ممنون از وبلاگ خیلی خوبتون.شماکه این همه عکس از خودتون به نمایش گذاشتین چرا یکبار هم عکسی از مادر گرامیتون رو تو وبلاگ نمیذارید که من چهره ماه ایشون رو ببینم.

  6. سلام عمویی به قول صدیقه جون (همسایمون)
    ما ها بچگی نمی کنیم ما ها خیلی بزرگیم
    میگه بچش که هفت سالشه یه بار یاد نیست به چی اما میگه شگفت انیگزه
    بعد مامانش به این فکر می کنه که وقتی هفت سالش بوده اصلا نمی دونسته ای کلمه یعنی چی
    مامانم و همسایمون از این خاطره ها زیاد دارن
    نسل ما نسلیه که ندیده این نعمتا رو
    و مثه من به جای مهر ورزیدن به شادی های کودکانه عاشق کامپیوتر و بازی های ویدویی هستیم
    من تا پارسال از مسافرت متنفر بودم
    چون دلم نمی خواست از کامپیوتر م جدا شم
    ام الان که بیشتر می فهمم مثه قبلا فکر نمی کنم
    عمو ییییییییییی خوش به حالت

  7. سلام عمو پورنگ
    این کامنت‌های مرضیه رو بخون ناراحت شده‌ها فکر کردم اینطوری بگم بهتره آخه خسته شدم هر دفعه میام چک کنم ببینم شما چی جواب دادی وقتی می بینم هیچ مأیوس میشم

  8. سلام عمو جونم
    چون قسمت های دیگه باز نمیشه مجبورم اینجا نظرم رو بذارم برنامه دیروزتون خیلی قشنگ بود منو یادم بچگی هام انداخت که وقتی با دوستام قهر می کردیم به نظر من قهر هم نبود در عرض چند ثانیه دوباره آشتی می کردیم واقعا مزه شیرینی داشت این آشتی عمو جون جواب کامنت‌ها رو بدید مخصوصا کامنت من بابا ما هم نمی خوایم با کسی قهر کنیم ولی بالاخره ناراحت که میشیم ولی با این حرفا عموی جونم که بیشتر از همه چیز دوستت دارم باز من میام کامنت میذارم ببینم شما چی کار می کنید عمو می خوام براتون سوغاتی بخرم فقط آدرسش رو بدید که کجا بفرستم که به دستتون برسه

  9. وجيهه هادي زاده از اصفهون

    به نا مخدا
    سلام عمو
    شبتون بخیر خسته نباشید عمو برنامه امروز خیلی عالی بودا دست شما و همکارای گلتون درد نکنه همکارای کوچولو هم همینطور منظورم امیر محمد و سهند و متینه ای وای ببخشید سهند کجاش کوچولو است؟ ۲۵۰ سالشه
    hdfiusdhfisdjhfaoihdois ای وای ببخشید نمیدونم چرا یهو کانالم عوض شد..

    ببخشید عمو دوباره مزاحم شدم
    میخواستم بگم که من تصمیم دارم یک نقاشی خیلی قشنگ براتون بکشم یا برای برنامه بفرستم یا توی وبم بگذارم که توی سایت بگذارید اخه نقاشیم خوبه اس … ای وای کانالم رفت اصفهان
    موضوعش رو هم اینجا نمیگم که. مزه اش میره
    باید بیاید وبمhttp://vaji1388.persianblog.ir/
    منتظرم عمویی
    خدانگهدار

  10. وجيهه هادي زاده از اصفهون

    عمو من هنوز توی همون محله ی قدیمی مون زندگی میکنما
    همون خونه ای که از بچگی تا حالا توش بزرگ شدم خیلی با صفاست
    _________________________________________________________________
    عمو چون که قسمت موضوع برنامه برام باز نمیشه در مورد مطلب امروز اینجا می نویسم

    قهر و اشتی
    چه موضوع خاطره بر انگیزی
    بیشتر ادما از این موضوع خاطره های زیاد و جالبی دارند
    یکیش خود من

    کلاس چهارم که بودم با همکلاسی بغل دستیم همیشه دعوامون میشد و بعدش قهر میکردیم و به ۲ دقیقه نمی کشید که همه چیز یادمون میرفت و دوباره شروع به حرف زدن میکردیم و به طور نا خواسته اشتی میکردیم.

    متاسفانه خیلی از افراد خیلی کینه ای هستند و قهر کردنشون به چندین سال میکشه و یا اصلا تا اخر عمرشون با هم قهرند.

    عمو باز داره کامنتم طولانی میشه
    من دیگه باید برم
    فعلا
    خدانگهدار

  11. باز هم سلام
    راستی عمو یادم رفت بگم چون خیلی ناراحت بودم از اینکه هم وقت برنامه کم شده و هم وبلاگتون بسته است باورتون نمیشه یادتون هست عمو گفتم برام دعا کنید هر چی زودتر برم مشهد دارم آخر هفته میرم مشهد اونجا که رفتم دعا میکنم امام رضا هم شما را بطلبه البته با خانواده. عمو جون دوست داری برات چی سوغاتی بیارم هر چی بگی میارم پس منتظرم

  12. سلام عمو جون
    بلاخره من یک جا تو این وبلاگ پیدا کردم که بتونم حرفم رو بزنم عمو جون این چه وضعی چرا اینقدر زمان برنامه کم شده قربون پیام بازرگانی برم که دیگه باید حتما وسط برنامه شما هم پخش بشه همین یه برنامه مونده بود که پیام بازرگانی نداشت اونم که دیگه از الان داره آخه عمو جون اونم مدت برنامه شما کم شه دیگه داد همه درمیاد راستی عمو جون می خواستم بگم اگه میشه دانلود کلیپ امام رضا امیرمحمد رو بذارید تو وبلاگ تا ما دانلود کنیم و همچنین بقیه کلیپ‌هاتون چون که نمیشه اونها رو از رو صفحه تلویزیون ضبط کرد بد درمیاد پس عمو خواهشا زودتر این کار بکنید عمو فضولی نباشه فیاضی نمی خواد شما اسمش رو تو برنامه بخونید ولی من که می خوام شما این کار نمی کنید نمی دونم برای چی سلام فیاضی از دست من ناراحت نشی تو کارت فضولی کردم.

  13. وجيهه هادي زاده از اصفهون

    به نا م خدا
    سلام عمو جان
    چرا وبلا گتون اینطوری شده
    من بلد نیستم واسه موضوعات برنامه کامنت بگذارم
    عمو این نوشتتون خیلی قشنگه من از همه ی نوشته هاتون بیشتر دوستش دارم ولی تکراریه
    عمو من بلد نیستم اخه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//وایییییییی

  14. سلام عموجون.قربونتون برم هر کجا باشید اسمان مال شماست…
    مهم اینه که اون کوچه هنوز در دل شما جا داره عمو جون.
    وقتی که داشتم خاطراتتون رو میخوندم حس کردم که منم توی اون کوچم.ولی تا به شام عروسی رسیدم گفتن دیر اومدی تموم شد…!!!گفتم عیب نداره بابااااا…فدای دل بهاریه عمو جون!!!
    یاعلی

  15. بااین حرفتونقلبم امشب پر از یه حس غریب شد همون حسی که توی چشمهاتون هست احساس میکنم حس قشنگ کودکی رو احساس میکنم خدا امشب اومده مهمونتمون بشه مهمون قلب پاکمون مهمون شمایی که توی بجه ها دنبال کودکیه گمشدتونید یه جورایی کودک درونتون منو یاده همون کوچه هایی انداختین که اسمشون کوچه ی دوستی بود میدونید چرا؟ واسه ی این که قلب ما رو به هم نزدیک میکرد میخام ادرسه اون کوچه رو نشونتون میدم کوچه همین بغله توی قلب ما خیییییییییییییییلی نزدیکه پیداش کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  16. اره خیلی از احساسام با شما شکل گرفت خییییییییییییلی از ما همون دنیای بچگیو ترجیح میدم همون عطر گل محمدیو اره همون دیوارای کاهگلی که پر از صمیمیت بود پرچینایی که بین قلبامون فاصله نمینداخت من شما رو دوست دارم جون تو نگاه های شما یه حس غریب میبینم که تو چهره ی هیجکس نیست
    پشت این سینه قلبی به عمق دریا میبینم به وسعته احساسات پاک کودکی
    تو لبخنداتون خدا رو دیدم خداااااااااااااااای مهربونمو

  17. بازم سلام…مزاحم که نیستم؟
    عمویی دلم میخواد از تجربه ام براتون بگم.البته کوچیکتر از اونیم که بخوام از تجربه در مقابل شما صحبت کنم ولی میگم.حدود ۵-۶ سالی میشه که وبلاگ نویسی رو شروع کردم و از نوشتن لذت میبرم.تو کامنت خودتون؟؟ خوندم که نوشته بودین “نوشتن از غصه ها و دلتنگی ها خیلی آسونه اما گفتنشون برای گوشی که داره می شنوه خیلی سخته” خب درسته ولی من خودم به شخصه نوشتن آرومم میکنه چون گاهی اوقات نمیشه با کسی حرف زد و این نوشتن و ابراز همدردی دوستان هست که میتونه تسکین دهنده روحیه و ناراحتیم باشه.چون این جمله رو به کار بردین دوست داشتم در موردش یکم بحث کنم ولی اینو بدونین نوشتن از غم و رنج و ناراحتی با اینکه ممکنه باعث ناراحتی فرد خواننده بشه ولی از طرفی هم به افراد مختلف این امکانو میده که بدونن و هر بار براشون یه یادآوری بشه که هیچ کس تو دنیا پیدا نمیشه که غم و غصه نداشته باشه و همه یه جور مشکل و گرفتاری دارن و این احساس نویسنده به خواننده منتقل میشه و باعث میشه که همدردی بین افراد رایج بشه.اگه کسی تو این دنیا از گرفتاری و رنج و ناراحتی حرفی نزنه که دیگه ابراز همدردی و … به وجود نمیاد :)
    این نظر منه و ممکنه اشتباه باشه:(
    دعا میکنم همه آدما بتونن با مشکلاتشون کنار بیان:)
    شاد باشین و پایدار
    خدانگهدار

  18. از کودکی نوشتید از کوچه پس کوچه هاش از خاطراتش از بازی هاش شادی هاش لحظه هاش یاد کودکی خودم افتادم یاد خاطرات شیرینش یاد هم بازی هام که حالا کجان اصلا یاد من می افتند؟ شاید اره شاید نه چقدردلم می خواست بیشتر کودکی می کردم نه به خاطر بازی هاش نه به خاطر هم بازیهاش شاید به خاطر بی خیالیش شاید به خاطر سادگیش چقدرآسون بود چیزهای سختو آسون گرفتن چقدرآسون بود بی خیال از همه چیز گذشتن حالا چی ؟چیزهای کوچیک بزرگ میشن سخت میشن و چیزهای بزرگ غیر قابل تحمل
    خصلت ادم دلتنگی دلتنگ شدن برای همه چیز حتی چیزهای کوچک برای خنده دیروز برای شادی روزهای پیش برای همینه که همیشه حسرت کودکی به دل ادم می مونه چون کودکی یعنی شادی یعنی بی خیالی چقدر دلم می خواست زود بزرگ شم این همه عجله ام برای چی بود ؟
    برای بزرگ شدن برای قاتی شدن با بزرگترهایی که در درونشان به دنبال کودکیشون می گشتند حالا که بزرگ شدم می بینم تمام بچه ها برای بزرگ شدن عجله دارن برای قاتی شدن با بزرگی شاید برای کسب توجه بیشتر یا محبت بیشتر یا دیده شدن چقدر بچه های امروز دلشون می خواد دیده شن بیشتر از بقیه
    راستی عمو پورنگ شما که عموی تمام بچه های ایرانید چقدر بچه ها رو می بینید سوال مسخره ای پرسیدم نه ؟ حتما با خودتون میگید من عمو همه بچه هام معلومه که اونارو میبینم
    می دونید چرا این سوال پرسیدم مدتهاست مطالب سایت شما رو می خونم کامنتها ی دیگران را هم می خونم اما اینجا بین کامنتها تو سنگ صبور کم ردپای بچهای واقعی را دیدم منظورم بچه های ۸ تا ۱۳ ۱۴ سالست
    چرا ردپای یه دختر ۱۰ ساله تا همین دیروز تو سایتتون بود اما بعد از اون کامنت عجیب غریبش …. چی گفتید بهش؟ حتما می گید بچه ۱۰ ساله را چه به سایت چه به اینترنت چه به کامنت ؟ اما شاید یه بچه ۸ ساله ۱۰ ساله یا ۱۴ ساله بیشتر دلش بخواد با شما در ارتباط باشه بیشتر دلش بخواد با عمویی که فقط ۳ روز در هفته تو تلویزیون می بینه تماس داشته باشه اما شمامثل ستاره سهیل اید هفته ای سه بار تو اسمون بچه ها ظاهر می شید و بعد سریعتر از ستاره سهیل نا پدید کاش یه قسمت از سایتتون مخصوص بچه های کم سنو سال بود تا بین این همه بزرگسال گم نشن
    این اولین کامنت و طولانی ترین کامنت من بود امیدوارم به خاطرطولانی بودنش نخونده نمونه

  19. سلام شب بخیراره دل منم یه جورایی تنگ شده من خیلی از احساسا رو با شما تجربه کردم بزرگ شدنمم پر از عطر شماست من همون احساسا رو دارم من با شما یاد گرفتم چه طور بخندم چه طور میشه احساساتتو به اندازه ی یه بچه رسوند تا اونم مفهومه رفتاراتو بفهمه

  20. به نام او
    سلام عمو فرضیایی عزیزم
    عمو منم خیلی دم واسه محله ی قدیمی مون تنگ شده واسه دوستام اون موقع ها چقد راحت می خندیم
    عمو الان به نظر شما خنده ها خیلی مصنوعی نیست ؟
    به نظر من دیگه هیشکی از ته دل نمی خنده چرا اینجوری شدیم کجای کار اشتباه کردیم بعضی موقع ها میگم کاشکی منم اون موقع ها به دنیا می اومدم اون موقع ها که این همه آدم ها از هم دور نبودن اون موقع که هنوز جنس قلبا از سنگ نبود اون موقع که آدم ها آدم آهنی نبودن من میگم همه ی آدم ها آدم آهنین من آدم آهنی دوست ندارم

    خانم عباسی ممنون که به یادم بودی عزیزم

  21. عمو جونم سلام من چند بعد از چند روز دوباره اومدم.
    عمو متنتون خیلی قشنگ بود مرسی

  22. به نام خدا
    .
    .
    سلام عمو
    عموی کچل…. نه منظورم این بود “عمو کچلم کردین” خوب نکن این کار رو عمو
    اولا چرا کامنت بچه مردم رو تغییر می دین، ثانیا حفظ نیستین از رو کاغذ بخونین، ثالثا گفتین “یا مثلا فیاضی… فامیلیش فیاضیه” نه خیر عمو شماره شناسنامم فیاضیه!! باید حتما دوبار می خوندین؟ مگه املاء بود که روی تشدیدش تاکید کردین؟
    عمــــــــــــــــــــــــــــــــو (چرا حرصم میدین؟)
    عمو، می زنم اینجا رو بهم می ریزم ها!
    عمو، اصلا می دونین چیه با دو نفر مشورت کردم یه نقشه دارم! می خوام ببینم من کم میارم یا شما!
    عمو، باور کنین دوست ندارم فکر کنین تو بخش برنامه ها کامنت می ذارم که اسممو بخونین، خودتون می گین هر حرفی سر جاش خوب اگه من برای موضوع برنامه مطلب داشته باشم کجا بنویسم که شما اسم منو نخونین
    عمو، از دستتون اعصابم خورده، سرم درد می کنه
    عمو، این هوا من تو کامنتم عمو گفتم یه ریز عمو عمو راه انداخته بودین
    عمو
    عمو
    عمو
    چرا این کارو کردین
    به جان خودم دوست ندارم اسممو می گین
    بعضی ها که اول اسمشون “ژ” است می فرمایند شما لجباز تشریف دارین، عمو لج نکنین که لج می کنم ها
    عمو
    آْقای علیپورم زدن تو کار تایید کامنت ها؟ عمو! اصلا حقتونه کامنت هام طولانی بشه
    من اعصاب ندارم
    خوب عمو، اونایی که می خواستن اسمشونو بگین بعد از کلی حرص دادنشون این کارو می کردین، حالا من تمنا می کنم این کارو نکنین، شما…
    عمو می خواین دفعه بعد کامل آمارمو اعلام کنید، اسم کوچیک، محل سکونت، رشته تحصیلی… اگه چیز دیگه ای هم لازمه بگم
    عمو، خوب ممنونم که کامنتم مورد توجهتون قرار گرفته اما جدا دوست ندارم فکر کنین به خاطر این موضوع کامنت می ذارم
    من دیگه روم نمیشه کامنت بذارم

فلزیاب